خرید بک لینک
گاهی اوقات در ذهن خویش گذشته و خاطرات را یاد آور می شوم گذشته ای که گذشته و تنها یادی و حسرتی از آن مانده است. با خود می اندیشم که آیا آینده هم خاطراتی به ارمغان می آورد و آیا تلخی و شیرینی آن به گونه ای است که یادآوری آن ها مرا وادار به گریستن و یا خندیدن کند. گاه از اینکه اینگونه نباشد می ترسم و می رنجم. اما آنچه هست این است که آینده هم جزئی از زندگی ما خواهد بود و چرخه ی زندگی ماست به گونه ای که هم اکنون هر ثانیه از آن به زمان حال می رسد و طولی نمی کشد که حتی به یک چشم به هم زدن هم نرسیده به گذشته می پیوندد در این گذر زمان هر کس برای خود آرزوها و برنامه هایی برای آینده می چیند که یا به آن هامی رسد یا به آن ها نمی رسد و افرادی که به آن ها می رسند.زندگی خود را در مسیر رسیدن به آن ها قرار داده اند. من نمی دانم تا چه حد در مسیر رسیدنبه این آرزو ها و اهداف هستم. نمی دانم آیا به آن ها می رسم و یا نمی رسم پس حال که می نویسم به این نتیجه می رسم که آینده نگری فقط بافتن اهداف و رؤیاها و آرزوهاست و گذشته نیز وقایع گذشته اند که نمی توان آن ها را تغییر داد اما این تفاوت اساسی بین آینده و گذشته و

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

این آهنگ رو حتما دانلود کنید و گوش بدید. آدم رو واقعا به دوران کودکی می بره.اولش شاید چون آهنگ قدیمیه خوشتون نیاد گوش بدید، ولی اگر تا آخرش صبر کنید و گوش بدید عاشقش می شید. واسه یه بارم که شده امتحان کنید. برای دانلود آهنگ یاد کودکی از دلکش روی عکس زیر کلیک کنید.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

خدايا در كلبه حقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ! من همچو تويي دارم وتو همچون خودی

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

وقتی به یاد کودکی می افتم حیران می مانم که انسان چگونه از آن زیبایی و کوچکی و پاکی و معصومی اینگونه رشد می کند و کم کم بازی را به فراموش می سپارد و خیال در ذهن او کم رنگ می شود و در نهایت تصمیم او که ارزشی نداشت با ارزش می شود. نمی دانم در این کالبد جسمانی خدا چه چیزی قرار داده که اینگونه تشنه ی جستن است و هر بار به فکر تکاپویی برای فرار از تکرار و به فکر تغییر است. چگونه عقلی که جز بازی های کودکانه تکاپویی دیگر ندارد به جایی می رسد که باید در دو راهی های بزرگ زندگی تصمیم های بزرگی بگیرد و این تصمیم ها را بازی نشمارد. نه می شود گفت انسان از صفر به کمال می رسد نه می توان گفت که از کمال به صفر می رسد. انسانی که از پاکی و معصومی و لطافت کودکی در آخر به بزرگسالی می رسد و حتی گاهی صفحه ی پاک کردار خود را کدر می کند و از معصومی به غرور می رسد و لطافت دیگر بعدی پنهان در او می شود و یا بلعکس می توان گفت انسانی که سر در گم بازی بوده نهایت به تصمیم گرفتن و کارهای بزرگ گماشته می شود و از پس رؤیا به حقیقت می رسد و معنای عشق را ناچاراً باید درک کند. پس نه می توان گفت که از صفر به جایی رسیده و نه می

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

زندگي دفتر ي از خاطره هاست . يك نفر در شب كم، يك نفر در دل خاك، يك نفر همدم خوشبختي هاست، يك نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز كنيم ، عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم...

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

بار دیگر احساس گناه بر دوشم سنگینی می کند و بار دیگر صدای ندامت است که بر گوشم زمزمه می کند و بار دیگر ذهنم است که درگیر افکار پر پیچ و خم می شود و این من هستم خسته و پر و بال بسته در میان سیاهی ها و گرفتار شده در میان لجن ها و مرداب ها و این سینه ام است که درد می فشاردش و گویی شیره ی جانم است که می گیرند و باز احساس بیهودگی و پوچی است که مرا در بر می گیرد. ای کاش در مقابل این همه گناه دیگر از نو برای انجام آن ها نمی کوشیدم و ای کاش بهار های دلم به خزانی نمی رسیدند و ای کاش این ای کاش ها دیگر نبودند و همه چیز به واقعیت مبدل می شد و آنگاه زیبا می شد و باغ اندیشه ام به ثمر می نشست و در این پرتگاه ذلت راهی برای نجات می یافتم و بیش از این در این مرداب کثافت فرو نمی رفتم. ولی افسوس که این ای کاش ها تا آخر عمر گویی برایم همراه می شوند.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

خدايا! به من رفيقي بده كه با من گريه كند. دوستي كه با من بخندد را خودم پيدا خواهم كرد !


برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است؛ چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سر شار است.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

نمی دانم چرا دیگر برای نوشتن احساسی ندارم، چرا برای بیان آنچه در قلبم هست توانی ندارم؟ شاید به این خاطر باشد که هر چه در قلبم هست را نمی شود که بنویسم، شاید باید چیزهایی همچون زخم های قدیمی در قلب بمانند و من همیشه زخمی باشم. چرا نمی توان آنچه در قلب هست را به همان روشنی و با همان احساس بیان کرد؟ چرا همیشه بیانمان آنگونه که باید، احساسمان را نمی رساند؟ چرا در میان شادی ها، غم های نهفته را نمی توان آشکار کرد؟ یا در میان اندوه ها، شادی های درونی را نمی توان آزاد کرد. چرا احساسی که به نمایش می گذاریم همان احساسی نیست که داریم؟ چرا هر کسی خودش نیست؟ چرا آنچه هستیم را نباید آشکار کنیم؟ یا چرا باید آنی باشیم که نشود آن را حتی در خلوت هم نشان داد؟ چرا گمان می کنیم هر کاری که انجام می دهیم خود انجام داده ایم؟ که خود انجام داده ایم ولی نه به خودی خود یا نه با آن خودی که خودمان هستیم بلکه با صورتکی از خود. گویی شبیه مهتاب شده ایم که به خودی خود نور ندارد اما نور دارد.............

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

عشق و عقل جدای از هم نیستند، بلکه عشق و عقل در کنار هم به معنی واقعی خود می رسند. عقلی که در آن عشقی نباشد هدفی ندارد پس به هرچه برسد در اصل به هیچ رسیده و عشقی که عاقلانه نباشد سرانجامی ندارد زیرا عشق برای عقل هدف می سازد و عقل برای عشق راه های رسیدن به هدف را. پس هدفی که راه رسیدن نداشته باشد دست نیافتنی است. حال می توانیم معشوقه ی خود را در ذهن آنگونه که می خواهیم با کمک عقل بسازیم. رفتار های او، سیرت او و حتی لباس های او را می توان در ذهن تصور کرد. اما باید جای صورت او را خالی گذاشت و در زندگی همیشه جای صورت او را سوالی برای خود قرار دهیم که چه کسی می تواند صورت این تصور را برای من پر کند؟ چه کسی می تواند رفتارها، سیرت و خُلقیات این تصور را داشته باشد؟ و در اصل چه کسی شایسته ی من است. آنگاه که چنین کسی را پیدا کردیم می توانیم صورت او را به جای صورت تصور ذهنیمان قرار دهیم و عشقی که داشته ایم و صورت نداشت و شخصی مجهول از لحاظ شکل بود را از اول با هویت بدانیم. اینگونه نسبت به طرف مقابل احساس عشق بیشتری می کنیم به گونه ای که انگار سالیان سال بوده که منتظر او بوده ایم و حال به او

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

آه می کشم، آهی سرد، گویی همه ی دنیا برایم غریب است، گویی در میان غربت در حال قدم زدنم، انگار با هیچکس سخن می گویم. انگار به سکوت گوش می دهم و انگار به هیچ مطلق نگاه می کنم. خسته شده ام، خسته از این همه هیچ، از این همه بیگانگی. چرا هیچکس حرف هایم را نمی شنود؟ چرا حرف هایم را کسی احساس نم کند؟ چرا آن ها را لمس نمی کنند؟ در بازی احساس و عقل یا در جدال آن ها گم شده ام و هر چه می گردم سرگردان تر از گذشته می شوم. حیران و از همه جا بی خبر شده ام. در میان دو راهی تصمیم ها، فکر راهی به جز این دو راهم. منتظر تلنگرم، منتظر یک کمک، یک صدا، یک نگاه.......... ولی نگاهم در نگاه کسی نمی نشیند و صدایم را صدایی نمی شنود تا کمکی به من بکنند. نمی دانم از حصاری که برای خود ساخته ام باید راضی باشم و یا از این حصار باید فرار کنم. شاید ماندن در این زندان معنی آزادی باشد و پرواز عین اسارت. آیا سکوتم معنی کامل حرف هایم می شود یا این انزوا مرا در هم می شکند. کاش راه حل های زندگی آسان تر از این بود تا آسان تر زندگی می کردم.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

بر هر چه می نویسم خط می کشم. نمی دانم چگونه حال خود را توصیف کنم. از تنهاییم بگویم می گویند خدا هست. از سکوتم بگویم می گویند تو که حرف می زنی. از بغضم بگویم می گویند تو گاهی می خندی. و من همه ی این ها را می دانم. می دانم که در تنهایی خدایی هم هست و خداست که فقط تنهاترین است. می دانم که سکوتم را هر روز می شکنم و می دانم که هر روز به دلایلی ممکن است بخندم. اما کاش می توانستم احساسم را به گونه ای بیان کنم که معنی تنهایی، سکوت و بغض مرا می شد درک کرد. خیلی سخت می توان فهمید که وقتی در میان جمع دوستانی و احساس تنهایی می کنی یعنی چه. سخت می توان فهمید که از سکوت خیره ماندن یعنی چه و سخت می توان فهمید بغضی را در گلو نگه داشتن یعنی چه. احساس می کنم باز هم هر چه بنویسم و وصف کنم نمی توان آنچه که در احساسم هست را بیان کنم و سخت تر از این چه می تواند باشد؟ فکر کردن به اینکه از چه بنویسم آنقدر برایم سخت است که میل خود را از نوشتن از دست می دهم. و حتی فکر کردن برایم آنقدر سخت شده که به جای آن مات و مبهوت به یک جا خیره می مانم و سر و صدای اطرافم برایم گنگ و نامفهوم می شود به گونه ای که دیگر

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

کوچه های سردرگمی من رو به بن بست میروند. زمان در حال گذر است. روزهایم چه زود خود را به شب می بازند. باز هم من می مانم و تاریکی. در جستجوی هیچ و پوچ در کنار پنجره خیالم می ایستم و تا می توانم خیال می بافم شاید که شب سپری شود. دیگر در میان رؤیاهایم گم شده ام نمی دانم امشب چه خیالی ببافم. دیگر چگونه ذهنم را به تصویر سازی بگمارم. امشب را با چه داستان ساختگیی به خواب بروم.....

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

قلم در دست و در فکر نه از باران خبری هست نه صدای آشنایی به گوش می رسد. آهسته می نویسم: غـــــــــــــــربـــــــــت... آنچه از کودکی در کنارم احساسش می کردم. آنچه در خلوتم به آن فکر می کردم و آنچه در هر جمعی دستان مرا به بی رحمی می فشرد و مرا به سوی خود می کشید. طوفان سکوتش مرا دیوانه کرد. کم کم از کنارم به درونم کشیده شد و مرا از من گرفت و صفتی از خود بر من گذاشت: غــــــــــــریــــــبـــــــه... عمری است که بودنم را احساس نمی کنم. حتی نمی دانم چه می گویم. فقط گوش می کنم، قدرت تحلیل ندارم. مثل یک مجسمه در هوای طوفانی. هنوز در کنار پنجره منتظر آمدن بارانم. هوا ابری است اما باران نمی آید. احساس می کنم که فقط بوی باران است که مرا به من نزدیک تر می کند. مـــــی تــــــــــــرســــــــــــم، می ترسم از اینکه تا آخر در این غربت بمانم. گویی تلسم شده ام. مثل یک مهره ی شطرنج زمانه با من بازی می کند و فقط مرا به جلو و عقب می برد تا زمانم بگذرد. و من همچون یک مجسمه در هوای طوفانی به آسمان ابری چشم دوخته ام و در سکوتم زمزمه می کنم:

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

باز هم حرفی نیست به جز سکوت، سکوتی که همه ی حرف هایم را بیان می کند. به راستی به چه فکر می کنم؟ به چه می نگرم؟ چگونه می نگرم؟ شاید قطره ای بالا آمده از آب یک برکه به خاطر افتادن سنگی درون آب و یا شاید هم امواجی که می خواهند پس از برگشتن آن قطره به آب به وجود بیایند تمامی جواب ها باشد. تصوراتم از من چه ساخته؟ خیال و خیال و خیال.... آری این است حقیقت من و سوالی که همیشه برایم سوال است، به راستی به چه فکر می کنم؟ در صدای آبشار یک رود یا در سکوت یک برکه هرجا که باشم گم شده ام، دیوار های دورم فرو نمی ریزند و من خیال زانو زدن ندارم.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

رنگ، رنگ، رنگ... رنگ هایی که حسرتشان به دلمان می ماند، رنگهایی که نمی مانند مثل رنگ های رنگین کمان، رنگ هایی که دل آدم ها را خورد می کنند و بزرگی آدم ها را کوچک، رنگ هایی که آدم های کوچک را بزرگ می کنند و آدم های بزرگ را کوچک، رنگ هایی که دلربایی می کنند و بی وفایی، رنگ هایی که جدایی می آورند و تنهایی، رنگ هایی که زشت را زیبا می کنند و زیبا را زشت، رنگ هایی که هرچه با آن ها رنگ شوی باز هم باید رنگ شوی، کاش باران ببارد... تا کِی به دنبال رنگ ها، تا کِی مثل کودکی به دنبال رنگین کمان بعد از باران، زمان گذشت و فقط رنگهای رنگین کمان را دیدم، خسته شدم اینقدر دویدم و آخر به هیچ رنگی نرسیدم، کاش باران ببارد، رنگین کمان را دیگر نمی خواهم، بی رنگی باران زیبا تر است، بی رنگی باران دست یافتنی است، کاش بی رنگی باران را زودتر می دیدم، کاش باران ببارد و تمام رنگ ها را بشوید. کاش باران ببارد

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

صدای سازم همه جا را پر میکند. صدای آوازم اشک ها را در می آورد. چه آهنگ سوزناکی... آه، آری چه آهنگ سوزناکی است سکوت. سکوتی که در لحظه لحظه ی نوایش سوز زندگی است. گاه گاه ریتم آن با نفس های سرد و کشیده و حسرت بار غم انگیز تر می شود و تصاویر ذهنم همچون فیلم میکس شده ای با آهنگ سکوت اِفکت هایش عوض می شود. همه منتظر رأی استادان موسیقی و نوازندگان و داوران بزرگ هستند. باید بهترین امتیاز به این آهنگ داده شود. چندی طول می کشد. داوران در حال مشورت هستند و هر کدام نظر خود را در حلقه ی داوری به آرامی پچ پچ می کند. ناگاه همه به من نگاه می کنند. دلم آرام و قرار ندارد. چهره حضار نشانگر این است که بهترین امتیاز را خواهم گرفت، امــــــــــــــــــا... داور بزرگ شروع به صحبت می کند: آهنگ زیبایی نواخته شد، همه چیز خوب بود اما یک نقص بزرگ در کار این موسیقی زیبا وجود دارد. تا این را گفت چشمانم سیاهی رفت. بر روی صندلیی که کنارم بود نشستم، زیر لب با خودم گفتم: می دانستم آخر کار دستم می دهد. با حالت بی خبری پرسیدم: چه نقصی. گفت: در این آهنگ اصلی ترین ریتم اجرا نشده بود. کم کم

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

آسمان ابری بود، اما باران تازه قطع شده بود. زمین گُله گُله آب جمع شده بود. ابرها انگار بازهم هوس باریدن داشتند. مردم از ترس باران و اینکه خیس شوند هنوز به خیابان نیامده بودند. هوا جان می داد برای قدم زدن، خلوتِ خلوت بود. با آنکه دوست داشتم آهسته و قدم زنان بروم اما مجبور بودم بقیه راه را بدوم. گاهی خسته می شدم و از دویدن باز می ماندم اما تند تند راه می رفتم تا دوباره جان بگیرم و بتوانم بدوم. از تو دَم کرده بودم. صدای نفس نفس زدن هایم با آنکه بلند بود فقط به گوش خودم می رسید. هنوز کسی بیرون نیامده بود. گاهاً با خیال راحت بلند بلند با خودم حرف می زدم و به خودم انرژی می دادم و یا از سر خستگی آه های بلند می کشیدم. شاید دیر شود باید می رسیدم. ناچاراً سرعت گرفتم. کم کم چشمانم سیاهی می رفت، انگار فشارم افتاده بود. متوجه گودال کوچکی که از کنده شدن آسفالت خیابان درست شده بود نشدم و پایم درون آن گیر کرد و به زمین خوردم. همین را کم داشتم که اتفاق افتاد، سر زانوهایم گِلی شده بود و کف دستانم با آنکه زخم نشده بود اما جـــِـز جــِـز می کرد و کثیف شده بود. کار از تکاندن شلوار و دست گذشته بود

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

آه... چیزی نمی توانم بگویم؛ بنبست هم یعنی همین. رنج ها، بغض ها، عقده ها، سوال ها و شاید عشق ها همه مرا به سیاه چال می کشانند. چه خوره ای بدتر از اینکه کسی تو را نفهمد. هر کس می خواهد در داستان شکستهایم نقش اول را داشته باشد. کسی به فکر من نیست دعوا سر نقش اول است. من فقط بازیچه ی بریده از همه جا هستم، یک ســـــرگـــــــرمــی. دیگر راه حل نمی خواهم فقط یکی با من گریه کند، هــــــــمــــــیــــــــن. طاقت نیش خند های خورد کننده را ندارم. کسی چه می داند شاید باید فریاد بکشم، فریادی پر از رنج ها، بغض ها، عقده ها، سوال ها و شاید هم عشق ها. این را می دانم که هنوز کسی هست که با من گریه کند. هنوز کسی هست که نیش خند خورد کننده نمی زند . آه خدا اگر تو را نداشتم چه می کردم؟

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

شاید نباید نوشت، شاید هنوز باید سکوت کرد، شاید چشم ها را حسرت بار باید بست. هنوز کسی غم را در نگاهم نمی خواند. خوب یا بد انگار باید عادت کنم؛ به تنهایی، به سکوت، به شایدها. می ترسم، می ترسم شایدهایم حقیقت نداشته باشند. می ترسم برای هیچ و پوچ سکوت کرده باشم. برای یک مشت خیال. حال بدی دارم. نمی دانم عروسک هستم یا عروسک گردان فقط می دانم، حرف هایم با رفتارم، رفتارم با افکارم، هیچکدام به هم نمی خورند. انگار در تاریکی گم شده ام. چیزی را که می دانم به خودم اثبات می کنم و دوباره نغض می کنم. دیگر خسته شده ام، خسته. دوست دارم فریاد بزنم، گریه کنم به دیوار مشت بکوبم و باران ببارد. می خواهم زیر باران فریاد بزنم.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

آخرین باری که حرف زدم یادم نیست. انگار خیلی وقت است از حرف زدن می ترسم. دیگر سکوت کرده ام. عمری است که با نگاهم سخن می گویم. با نگاهم می خندم، با نگاهم می ترسم، با نگاهم می فهمم و با نگاهم گریه می کنم بدون آنکه اشکهایم بریزد. بدون آنکه کسی نگاهم را بفهمد. دیگر سکوت محض شده ام. اطرافم صدایی نیست. نگاه جوینده ای نیست. اینجا کسی به زبان نگاه صحبت نمی کند. اینجا کسی به حرف های یک نگاه گوش نمی کند. اینجا فقط می بینند؛ نه می شنوند، نه می گویند، نه حس می کنند، نه لمس می کنند و نه درک می کنند و نه حتی باور می کنند. اینجا نگاه ها تنهایند وفقط خداست که روی این تنهایی خط می کشد.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

بیا تا برایت قصه های تنهاییم را بگویم. بیا تا شعر سکوت هر شبم را برایت بخوانم. بیا تا افسانه ی سوختنم را احساس کنی وقتی که باد خاکسترم را به آسمان می برد. بیا تا بغضم را ببینی که چگونه آهسته آهسته جانم را می گیرد. نمی دانم کیستی و کجایی اما زیر باران که قدم می زنم احساست می کنم...

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

این روز ها دیوانه ها فریاد نمی زنند؛ این روز ها دیوانه ها دیوانگیشان را ابراز نمی کنند؛ این روز ها دیوانه ها را سخت می شود شناخت؛ این روز ها دیوانه ها ساکتند، آرام فقط تبسم می کنند و به جای دیوانه بازی با بغضهایشان بازی می کنند؛ شاید جلواش را می گیرند که نشکند و یا شاید فشارش می دهند که بشکند. هرچه هست گریه نمی کنند. شاید به خاطر همین دیوانه شده اند. به او بگویید من یک دیوانه ام...

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

سکوت مرگبار

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

پر از خالی شده ام، پر از هیچ، شیشه ای در انتظار شکستن، ناشکری نمی کنم، اما کاش می توانستم مرگ را طلب کنم. دیگر خسته شده ام، از این همه فکر؛ از این همه خیال؛ از این همه رنگ؛ از این همه بغض؛ از این همه سکوت و از این همه هیچ! ماجرا چیست؟ آیا این قِصه تا آخر غُصه است؟ چرا جاده ها یا بنبست می شوند یا دو راهی یا بی راهه؟ کارم این شده: نگاه کنم؛ سکوت کنم؛ بغض کنم، تا شاید، شایدی اتفاق بی افتد. مگر در پس این شاید ها چیست؟

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

من که پاک گم شده ام انگار چندی پیش بود که به خواب رفتم. اما حالا خیلی وقت است که دنبال خودم می گردم. اینجا که می آمدم خوب توجه نکردم. اما حالا تازه می فهمم که چقدر این شهر برایم غریب است. اینجا فقط من هستم و انعکاس صداهایم که به من باز می گردند و من از انعکاس صداهایم این را می شنوم: کجایم؟ کجایم؟ کجایم؟ ... دیگر از گشتن خسته شده ام از انعکاس های تکراری صدا که موهای بدنم را سیخ می کند کــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــک زمانم دارد می گذرد یکی مرا از خواب بیدار کند...

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

ه ـیـ ـچ مـی دانـ ــی ویـــ رانـــ ـم کـــ ـرده اــی؟ ه ـیـ ـچ مــی دانـ ـی خــ اکــســ تـــــَ ـرَم را بــــَ ـر بــــ ـاد داده اـی آنـ هـ ـم بـــَعـــد از آنـ کـــه مــــَ ـرا در آتـــَ شـــ َت ســـــ ـوزانـــ دی. و نـــمیـ دانــ ســـ ـتـی چـــه بــیـ تـــابـــَ ـم تـــا بـــِ ســــوزم و ســـــ ـوختــ م، آنــــگـــ ـاه کـــه تــ و غـــ ـرق در زیـــ بـــایــی شـــ ـعلـ ـه ات بــ ودی و نــ دیـــ دی حــَجــ م آتـــَ شـــی کــــه از ســـوخـــتــ نــم هــمـ ـه جـــا را روشــــَ ن مــ ـی کــــَ ـرد. و تــــو چــــ ـه بـــ ـی رحــ ـمـــانـــه آتــــَ شـــَ ت را بــــَ ـر بــــالـ ـهایــ ـم مــ ـی انــــداخــتــ ـی و چــِ شــمــانــَ ت را بـــَ ـر رو ــی چــِ ـشمـ ـانـــَ ـم مـ ـی بـــَ ـســـتــ ـی بـــی آنــــ ـکه حـــ ـرف هــــ ـایــم را از درونــــ ـشان بــخـ ـوانـ ـی و فـــریـــ ـاد هــ ـایم را از پـــ ـس ســـُ ـکــوتـَ ـم حـــِ ـس کُـ ـنی. آنــ گــ ـاه مــَ ـغــرورانــ ـه در پـــَ ـس اِشــ ـوه هــ ـایــَ ـت پــِ ـن

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

بــ ـی رَحـــــ ـم تــَــ ـر از آنـــ ـی کـــ ـه بــــ ـایــســ ـتــ ـی. و بـــ ــی احـــ ـســـ ـاس تــَــ ـر از آنــ ــی کـــ ـه آهــ ـنــ ـگ ســُ ــکــ ـوت غــَــ ـم بـــ ـارم را حـــِـ ـس کـــُـ ـنــ ـی. آری تـــ ـو فـَــ ـقــ َـط مــ ـی روی نـــ ـه گـــ ـوش مــ ـی کــُــ ـنــ ـی الـــ ـتــ ـمــ ـاســــ ـم را نـــ ـه نــِــ گـــ ـاه مـــ ـی کــُـ ـنــ ـی نـِــ ـگـــ ـاهـــ ـم را و نـــ ـه آهـــ ـســـ ـتـــ ـه تــَ ـر مـــ ـی روی. مـــَــ ـرا بــ ـه بــَ ـنــ ـد مــ ـی کــِ ـشــ ـی و حـــَ ـتـــ ـی بـــ ـدون آنــ ـکــ ـه زجـــ ـه هـــ ـایـــ ـم را بــ ـشــ ـنـــ ـوی بـــ ـا هــَ ــر قــَـ ـدم کــ ـه بـــَــ ـر مـــ ـی داری زخـــ ـمــ ــی دیـــ ـگـــ ـر بــَ ــر تـــَ ـن خـــَ ـســـ ـتــ ـه ام بــ ـه یـــ ـادگـــ ـار مـــ ـی گـــ ـذاری. آنـــ ـقــ ـدر مــ ـرا مـــ ـی کــِـ ـشــ ـی تـــ ـا دیـــ ـگــ ـر جـــ ـایـــ ـی بـــ ـرای زخـــ ـم خـــ ـوردن نـــ ـداشـــ ـتــ ـه بـــ ـاشـــ ـم. آنـــ ـقــ ـدر مــ ـی روی تـــ ـا در تـــ ـاریـــ ـکــ ـی مــُــ طــ ـلـ

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

صفحه بندی